تبليغاتX
تلنگر

تلنگر

مذهبی-فرهنگی-اجتماعی

خوش‌اخلاق‌ها و خوش‌ذوق‌ها به ترویج حجاب بشتابید

نگاهی به انتقال فرهنگ صحیح پوشش به کودکان، در گفتگو با دکتر افروز

انتقال مفهوم حیا و حجاب، جز با اخلاق نیکو ممکن نیست

آموزش مفهوم حجاب و عفاف برای دختران خردسال و نوجوان یکی از دغدغه‌های پدران و مادران است. همه معتقدند که با توجه به هجمه‌ی رسانه‌ها به حجاب، انتقال مفهوم صحیح این مسئله‌ی مهم برای کودکان بسیار سخت شده است. برای یافتن راه حل مناسب این موضوع، با دکتر افروز، استاد ممتاز دانشگاه تهران و رئیس سازمان روان‌شناسی کشور، به گفت‌وگو نشسته‌ایم. چهره و صدای دکتر افروز برای بسیاری از پدران و مادران، دلنشین و یادآور خاطرات بسیاری است.

 

 

در این فرصت کوتاه می‌خواهیم نظر شما را درباره‌ی پرداختن به موضوع حجاب و عفاف بدانیم و اینکه چگونه باید به بُعد رسانه‌ای این موضوع پرداخت و چه مشکلات و خلأهایی در این باره وجود دارد.

من چند نکته در این حوزه عرض می‌کنم. مسئله‌ی عفاف و یا در واقع پوشیدگی، یک رفتار است و یک رفتار ارزشمند دینی است. اصولا عفاف‌مداری و پوشیدگی، یک رفتار ارزشمند متعالی دینی و شخصیتی جهان‌شمول است. تردیدی در این نیست. این مسئله در همه‌ی ادیان هست. خانم‌ها وقتی به کلیسا می‌روند، باید روسری بپوشند. بعضی دانشگاه‌هایی که وابسته به کلیسای خیلی متعصب و خیلی قوی هستند، مثل کلیسای مارمورها در یوتای امریکا، نمی‌توانند بدون پوشیدگی لازم در آنجا درس بخوانند. یونیورسال یوتا از مهم‌ترین دانشگاه‌های دنیاست. کسی در آن نمی‌تواند با آستین کوتاه و تی‌شرت راه برود. همین مسئله را در یونان و تایلند و چین نیز می‌توانید ببینید. عفاف و پوشیدگی در دنیا به‌عنوان یک ارزش مطرح است. همین‌طور مسئله‌ی برهنگی در دنیا یک ضدارزش است.

انسان‌هایی که برای خود ارزش بیشتری قائلند، پوشیدگی‌شان بیشتر است. آنهایی که احساس کوچکی و تحقیر و کمبود و عقده‌های روانی دارند و برای شخصیت‌شان ارزشی قائل نیستند، حس و احساس نیاز به پوشیدگی کمتری دارند. این یک اصل جهانی است.


ادامه مطلب
[ سه شنبه 1391/02/26 ] [ 9:57 ] [ گمنام ] [ ]
یه پیشنهاد جالب و مهیج از حاج حسین در مورد امارات!!!
یهویی حال کردم روی قضیه سه تا بچه جزیره ایرانی

تنب بزرگ و تنب کوچک و ابو موسی(اینها را به جهت بالا رفتن کایک خور وب نوشتم وگر نه به لحاظ تکنیک نوشتن هیچ دلیل دیگری برای نوشتن اسامی این سه جزیره یعنی ! تنب بزرگ و تنب کوچک و ابو موسی وجود ندارد!!!)

آره یهویی شد

قضیشم اینجوری شد که دیروز برامون مهمون اومده بود

مهمونمنبنده خدا یه پسر داشت که در عین سلامت عقلی بسیار عقب مانده ذهنی بود! یه چیزی در حد فلج مغزی!!!

و البته بسیار بی تربیت

از قضا آبجی این بزرگوار!!! رو والده محترمه حقیر دیده بودند برای بنده!!!

حالا از مادر اصرار از بنده تمایل!!!

از مادر اصرار از بنده تمایل!!!

برای همین هر وقت من اینو هرجا میدیدم چون قرار بود برادر زنمان شود بسیار تکریمش می نمودیم

به هر حال فامیلیه دیگه!!! خوب نیست آدم با برادر زنش همین اول کاری لج بیوفته

یه چند جا این توله سگ!!! چیز ببخشید. این برادر عزیز عزیز دلمان!!! بی ادبی کرد و حرف درشت نثارمان نمود و از این گونه کارهای دون شان و بنده به خاطر رعایت فامیلی مدارا نمودیم که شاعر می گفت : با دوستان مروت با دشمنان مدارا!!!

آقا این بچه رو میگی اینقده روش زیاد شده بود که دیروز از راه رسید بدو بدو اومد پرید رو گردن من!!! و گفت برو خر من!!!

آقا منو میگی کارد میزدی خونم در نمی اومد!

دیدم به بچه رو بدی فردا سوار کولت میشه هیچی ... (به دلایلی حذف گردید!!!)

خلاصه منم از پشتم اوردمش پایین

همچین جلو باباش و آبجی عزیزش! با چک خوابوندم زیر گوشش که هنوز صداش تو گوشمه! آی به دلمان نشست این چک! آی به دلمان نشست!

از همه مهم تر در کمال نا باروری! بسیار به دل آبجی عزیزشان هم نشست!!!

آخه اون بیچاره رو هم ذله کرده بود.خلاصه از دیروز اینقده آقا شده که نگو!!! هی میره و میاد میگه حسین اقا کاری نداری !!!

حالا شده قضیه این امارات

به بچه رو بدی سوارت میشه

به مگس رو بدی باند فرود می خواد

به امارات رو بدی جزیره می خواد

به حاج حسین طناز الرعایا! رو بدی یه جفت چشم مفت می خواد !!!

امارات جزایر ایرانی تنب بزرگ تنب کوچک ابوموسی

 خلاصه این عمارات هم شده اون توله سگ!!!

باید زد خوار مادرشو عصبانی کرد! چجوری؟

مثلا مثل من زد زیر گوشش!!! تا حساب کار خودشو بکنه که البته اینجاش به مسئولین کشوری و لشگری مربوط میشه

ولی یه جاهاییش به ما وب نویسا هم مربوط میشه

کجاش؟

اینجاش که با خودم قرار گذاشتم از همین امروز امارات رو تو نوشتهد هام با عبارت بسیار زیبا و با مسمای {قشم جنوبی} مورد خطاب قرار بدم!

برادرا خواهرا هرکی پایس بسم الله

هرکی موافقه بگه حیدریم...

(داستان بالا در مورد خواستگاری و این حرفا نمادین و حاصل ذهن خلاق و متخیل! حاج حسین طناز الرعایا! می باشد و صرفا جهت رساندن پیام دوستی به کشور دوست برادر و مسلمان امارات متحده عربی می باشد!!!)

[ دوشنبه 1391/02/25 ] [ 9:52 ] [ گمنام ] [ ]
یکی بیاید و تحسینمان کند!
یکی بیاید و تحسینمان کند!


انسانها هم مانند گل‌های دور از انظار، بی‌توجه و تحسین در گوشه‌ای افتاده‌اند.

روزی استاد پیر و خردمندی به عنوان تکلیف از دانشجویان می‌خواهد که به بیرون از شهر بروند و در کنار جاده‌ای خلوت به جستجوی گلی کوچک و دور از انظار مردم بپردازند. سپس مدتی طولانی به مطالعه آن مشغول شوند. استاد گفت: یک ذره‌بین هم با خودتان بردارید و رگبرگ‌های ظریف آن را به دقت نگاه کنید. به سایه‌های مختلف رنگ آن و به دیگر نکات دقیق و لطیف گل دقت کنید. برگ آن را به نرمی برگردانید و به زیبایی تقارن آن نگاه کنید.

استاد پس از بازگشت دانشجویان از ماموریت محوله باز گفت: به خاطر داشته باشید که اگر شما آن را پیدا نکرده و تحسینش نمی‌کردید امکان داشت که مادام العمر در همان جا بدون توجه و تحسین باقی بماند.

انسانها هم مانند همان گل‌هایی هستند که بی‌توجه و تحسین در گوشه‌ای افتاده‌اند. هر یک متفاوت از دیگری است. هر یک به نوعی هنرمندانه ساخته و پرداخته شده و هر یک از موهبتی منحصر به فرد برخوردار است. ما برای شناختن هر یک از انسانها ناگزیر از صرف وقت و شناخت این تمایزات هستیم. انسانهای بسیاری هستند که بی‌توجه و تحسین نشده در گوشه‌ای برای خود آرمیده‌اند چون هرگز کسی به سراغ آنها نرفته و منحصر به فردی آنها را تحسین نکرده است.

[ یکشنبه 1391/02/24 ] [ 10:1 ] [ گمنام ] [ ]
مشکلات عصبانی کننده خوب!
وقتی حس کردید صبحتان خوب شروع نشده افسرده نشوید و بدانید که خدا مشغول مواظبت از شماست.

مشکلات عصبانی کننده خوب!

برج ساختمانی عظیمی، متعلق به یک شرک چند منظوره در اثر حادثه‌ای فرو ریخت و صدها نفر از کارمندان جان باختند. بازماندگانی که از این حادثه جان سالم به در برده بودند داستان زنده ماندنشان را برای بقیه نقل می‌کردن؛ همه این داستان‌ها در یک چیز مشترک بودند؛ اتفاقات کوچک و ساده!
 

مدیر شرکت آن روز نتوانست به برج برسد چرا که روز اول کودکستان پسرش بود و باید به کودکستان می‌رفت. همکار دیگر زنده ماند چون نوبت او بود که برای بقیه شرینی بخرد. یکی از خانم‌ها دیرش شد چون ساعت زنگدارش سر وقت زنگ نزد! یکی دیگر نتوانست به اتوبوس برسد. دیگری غذا روی لباسش ریخت و به خاطر تعویض لباس تاخیر کرد. اتومبیل یکی روشن نشده بود. دیگری درست موقع خروج از منزل به خاطر زنگ تلفن مجبور شده بود، برگردد. بچه یکی تاخیر کرده و نتوانسته بود سر وقت حاضر شود. کارمندی تاکسی گیرش نیامده بود. یکی که مرا تحت تاثیر قرار داد، شخصی بود که آن روز صبح یک جفت کفش نو خریده و سعی کرده بود به موقع سر کار حاضر شود. اما قبل اینکه به برج برسد روی پایش تاول زده و به همین خاطر کنار یک داروخانه ایستاده بود تا یک چسب زخم بخرد. او به همین خاطر زنده ماند!

هر وقت در ترافیک گیر می‌افتم، آسانسوری را از دست می‌دهم و به اجبار بر می‌گردم تا تلفنی را جواب دهم... و همه چیزهای کوچکی که آزارم می‌دهد، با خودم فکر می‌کنم که خدا می‌خواهد در این لحظه من زنده بمانم...

دفعه بعد هم که شما حس کردید صبحتان خوب شروع نشده است یا بچه‌ها در لباس پوشیدن تاخیر دارند یا نمی‌توانید کلید ماشین را پیدا کنید یا اینکه با چراغ قرمز روبرو می‌شوید و... عصبانی یا افسرده نشوید و بدانید که دست خدا مشغول مواظبت از شماست.

[ یکشنبه 1391/02/24 ] [ 9:52 ] [ گمنام ] [ ]
در آغوش خدا...
در آغوش خدا...
در آغوش خدا...


گاهی فکر می‌کنیم ردپای خدا را کنار ردپای خود نمی‌بینیم.
جک کنفیلد

یک شب مردی خواب دید در طول ساحل با پروردگار قدم می‌زند. 

سراسر آسمان صحنه‌هایی از زندگیش را نشان می‌داد. برای هر صحنه او به دو ردیف رد پای روی شن توجه کرد؛ یکی به او تعلق داشت و دیگری به خداوند. وقتی آخرین صحنه در مقابلش نمایان شد، او به ردپاها باز نگریست و متوجه شد که از چندی پیش فقط یک ردیف ردپا روی شن بود. آن هم درست در بدترین و اندوه‌بارترین اوقات زندگی او. مضطرب شد و از پروردگار پرسید: «پروردگارا، تو گفتی هنگامی که من تصمیم گرفتم از تو پیروی کنم، تو تمام راه را با من گام خواهی برداشت اما من متوجه شدم که در طی سخت‌ترین اوقات زندگیم، فقط یک ردیف ردپا بود، نمی‌فهمم چرا، وقتی من به تو بیشتر احتیاج داشتم، تو مرا ترک کردی.»

پروردگار پاسخ داد: « من تو را دوست دارم و هرگز تو را رها نمی‌کنم. در دوران آزمون و رنج تو، وقتی که فقط یک ردیف رد پا می‌بینی، زمانی است که من تو را در آغوشم می‌بردم».

[ یکشنبه 1391/02/24 ] [ 9:51 ] [ گمنام ] [ ]
گنجشک را کشت و عارف شد
گنجشک را کشت و عارف شد!

پسرک بی‌آنکه بداند چرا، سنگ در تیر کمان کوچکش گذاشت و گنجشک کوچکی را نشانه رفت.

پسرک بی‌آنکه بداند چرا، سنگ در تیر کمان کوچکش گذاشت و بی‌آنکه بداند چرا، گنجشک کوچکی را نشانه رفت. پرنده افتاد، بالهایش شکست و تنش خونی شد.


پرنده می‌دانست که خواهد مرد. اما پیش از مردنش مروت کرد و رازی را به پسرک گفت تا دیگر هرگز هیچ چیزی را نیازارد.

پسرک پرنده را در دستهایش گرفته بود تا شکار تازه خود را تماشا کند. اما پرنده شکار نبود. پرنده پیام بود. پس چشم در چشم پسرک دوخت و گفت: «کاش می‌دانستی که زنجیر بلندی است زندگی، که یک حلقه‌اش درخت است و یک حلقه‌اش پرنده. یک حلقه‌اش انسان و یک حلقه‌اش سنگ ریزه. حلقه‌ای ماه و حلقه‌ای خورشید. و هر حلقه در دل حلقه‌ای دیگر است. و هر حلقه پاره‌ای از زنجیر، و کیست که در این حلقه نباشد و چیست که در این زنجیر نگنجد؟!

و وای اگر شاخه‌ای را بشکنی، خورشید خواهد گریست. وای اگر سنگ ریزه‌ای را ندیده بگیری، ماه تب خواهد کرد. وای اگر پرنده‌ای را بیازاری، انسانی خواهد مرد. زیرا هر حلقه را که بشکنی، زنجیر را گسسته‌ای. و تو امروز زنجیر خداوند را پاره کردی.»

پرنده این را گفت و جان داد. و پسرک آنقدر گریست تا عارف شد

[ یکشنبه 1391/02/24 ] [ 9:48 ] [ گمنام ] [ ]
خوشبختی را نمی‌توان به عاریت خواست
خوشبختی را نمی‌توان به عاریت خواست

چه درمانده‌اند آنها که چشم تنگ‌شان را به پنجره‌های روشن کلبه‌های کوچک دیگران دوخته‌اند.

به راستی که چه درمانده‌اند آنها که چشم تنگ‌شان را به پنجره‌های روشن و آفتاب‌گیر کلبه‌های کوچک دیگران دوخته‌اند.

و چقدر خوب است، چقدر خوب است که ما- تو و من- هرگز خوشبختی را در خانه همسایه جستجو نکرده‌ایم.

این حقیقتا اسباب رضایت خاطر و سربلندی ماست که بچه‌هایمان هرگز ندیده و نشنیده‌اند که ما از رفاه دیگران، شادی‌های دیگران، داشتن‌های دیگران، سفره‌های دیگران و حتی سلامت دیگران، به حسرت سخن گفته باشیم. و من، هرگز، حتی یک نفس شک نکرده‌ام که تنها بی‌نیازی روح بلندپرواز تو این سرافرازی و آسودگی بزرگ را به خانه ما آورده است.


ادامه مطلب
[ یکشنبه 1391/02/24 ] [ 9:30 ] [ گمنام ] [ ]
وقتی تو با مایی...
وقتی تو با مایی...

وقتی با تو باشیم هراسی از هوای توفانی و دریای مواج نیست.
جی.پی واسوانی

شبی یک کشتی بخار در حالی که دریا را می‌پیمود، گرفتار طوفان شد. کشتی چنان تکانی خورد که همه مسافران بیدار شدند. آنان وحشت‌زده از طوفان، تعادل خود را از دست داده بودند. برخی از آنان فریاد می‌کشیدند و عده‌ای دعا می‌کردند.

دختر هشت ساله ناخدای کشتی نیز آن‌جا بود. سر و صدای بقیه او را از خواب بیدار کرد. از مادرش پرسید:


ادامه مطلب
[ شنبه 1391/02/23 ] [ 9:56 ] [ گمنام ] [ ]
اظهارات جالب وزیر کشور ایتالیا در مورد حجاب

  “جولیانو آماتو” وزیر کشور ایتالیا با آوردن استدلالی جالب، به دفاع از حجاب پرداخت و با منع آن به شدت مخالفت ورزید. وزیر کشور ایتالیا طی اظهاراتی به مخالفان حجاب در کشورش، در این باره گفت: «وقتی همه ما می دانیم که حضرت مریم(س)، مادر حضرت عیسی مسیح(ع) حجاب بر سر می کرد، چگونه انتظار دارید من زنان را از سر کردن حجاب منع کنم؟!» گفتنی است جولیانو آماتو پس از آوردن این استدلال، با امضای قانونی که به موجب آن استفاده از حجاب در ایتالیا ممنوع خواهد شد، مخالفت ورزید. منبع: شیعه آنلاین

[ جمعه 1391/02/22 ] [ 10:0 ] [ گمنام ] [ ]
كلام حضرت زهرا علیها السلام ,تقدير امام زمان علیه السلام از صاحبان عفت

حضرت علي علیه السلام‌ سخن معروف حضرت زهرا علیها السلام را اين‌گونه روايت مي‌فرمايد: با جمعي از اصحاب در محضر رسول خدا صلی الله علیه و آله نشسته بوديم. پيامبر صلی الله علیه و آله به ما رو كرد و فرمود:

«أَخْبِرُونِي أَيُّ شَيْ‏ءٍ خَيْرٌ لِلنِّسَاءِ؛ به من خبر دهيد كه خير و سعادت زن در چيست؟» كسي پاسخي نگفت تا اينكه متفرّق شديم، و من به خانه آمدم و به حضرت زهرا علیه السلام گفتم: پيامبر صلی الله علیه و آلهچنين سؤالي از ما كرده است. حضرت زهرا علیها السلام فرمود: پاسخ سؤال رسول خدا صلی الله علیه و آلهاين است كه «خَيْرٌ لِلنِّسَاءِ أَنْ لَا يَرَيْنَ الرِّجَالَ وَ لَا يَرَاهُنَّ الرِّجَال؛ بهترين دستور براي زنان آن است كه نه آنها مردان نامحرم را بنگرند و نه مردان نامحرم آنها را ببينند.» به محضر مقدس رسول خدا صلی الله علیه و آله‌بازگشتم و عرض كردم: پرسيديد: «چه چيز براي زنان، بهتر است؟» پاسخش اين است كه براي ايشان بهترين چيز، آن است كه نه مردان نامحرم، آنها را بنگرند و نه آنها مردان نامحرم را ببينند. پيغمبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود: «اين پاسخ از كيست؟» عرض كردم: «از حضرت فاطمه علیها السلام» پيغمبر صلی الله علیه و آلهخوشحال شد و فرمود: «إِنَّ فَاطِمَةَ بَضْعَةٌ مِنِّي؛ (9) همانا كه فاطمه علیه السلام پاره تن من است.»

آيت الله سيد باقر مجتهد سيستاني پدر آيت الله سيد علي سيستاني در مشهد مقدس براي آنكه به محضر امام زمان علیه السلام شرفياب شود ختم زيارت عاشورا در چهل جمعه هر هفته در مسجدي از مساجد شهر آغاز مي‌كند. ايشان فرمود: در يكي از جمعه‌هاي آخرين، ناگهان شعاع نوري را مشاهده كردم كه از خانه نزديك آن مسجدي كه من در آن،‌ مشغول زيارت عاشورا بودم مي‌تابيد. حال عجيبي به من دست داد، از جاي برخاستم و به دنبال آن نور به آن خانه رفتم. خانه كوچك و فقيرانه‌اي بود. از درون خانه، نور عجيبي مي‌تابيد. در زدم، وقتي در را باز كردند، مشاهده كردم حضرت ولي عصر، امام زمان علیه السلام در يكي از اتاق‌هاي آن خانه تشريف داشتند و در آن اتاق، جنازه‌اي را مشاهده كردم كه پارچه‌اي سفيد، روي آن كشيده بودند. وقتي من وارد شدم و اشك‌ريزان سلام كردم. حضرت به من فرمودند: چرا اينگونه دنبال من مي‌گردي و رنجها را متحمّل مي‌شوي؟ مثل اين باشيد (اشاره به آن جنازه كردند) تا من دنبال شما بيايم! (10)

[ جمعه 1391/02/22 ] [ 9:51 ] [ گمنام ] [ ]